تبليغاتX
خر زهره
داستان و شعر
 خیال

بعضي شب ها در خواب هاي رنگين

در كنارم هستي

 

و من تا مي توانم مي بوسمت

و هيچ كاري از تو ساخته نيست

    

                                        12/3/87

|+| نوشته شده توسط آبتين در دوشنبه بیستم خرداد 1387  |
 جشن با شکوه

دردِ چشم گشودن به زورِ چاقو

و

چند مشت

 

دردِ دندان درآوردن

 

دردِ دنده ي معكوس در سر بالايي

 

دردِ دور شدن از ديروز

 

دردِ سنگيني ِ شمع ها رو كمرِ كيك

 

يادم مي آورد

 

تولدم را

 

 

                                           به مناسبت تولدم ۱۶ خرداد

|+| نوشته شده توسط آبتين در شنبه یازدهم خرداد 1387  |
 رز

گل ِسرخ با لب هاي خندان

شايد هم منتظر بود و نگران

برد دست تا بچيند شاخه هاي خشك‌، باغبان

 

                    "ویززززززززززززززززززز"

 

 

آغوش ِ گل ِسرخ باز و گشاده

براي معشوق اين چنين آماده

 

-"آخ دستم"

-"دور شو اي مزاحم از خلوتِ ما"

 

رنگ ِ گل ِ سرخ بود خون ِ دست ِباغبان

 

 

با دستي پر از شاخه هاي خشك مي شد دور

گل ِسرخ بود در حال ِمعاشقه با زنبور

 

|+| نوشته شده توسط آبتين در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 چکامه!!!!!!!!!!!!!!!!

دفتر حضور و غياب در كار نيست

حتي يك نفر هم غايب نيست

 

       ((اين چه درسي ست؟))

 

لابد از دروسِ اصلي ست!

استاتيك يا ديناميك؟

فلسفه يا هندسه؟

درسِ ايران است؟

درسِ كورش؟

درسِ آريو برزن؟

درسِ آرش نيست؟

 

((-تيرِآرش ميل مي كند به كجا؟

-اجازه ! بي نهايت.

-خير.مبهم))

 

درسِ امير كبير و ناصر الدين شاه؟

يا كه مادر داريه شاه؟

 

((-چه چيز نام اين خليج است؟

فارس يا عرب؟

-اجازه! البته كه پارس

-خير فارس))

 

همه ساكت

دو برابرِ كلاس پر شده از گوش

اصلن همه شدن گوش

زمان مي دود در اين كلاس

 

          ((اين چه درسي ست؟))

 

همه از بر. همه استاد

پس چه مي گويد استاد؟

-نيازي به جزوه نيست

-اين درس. درس نيست

صداي استاد مي رود و قايم مي شود در گوش

-اين درس درسِ نمره آوريست

درسِ‌ پشمي ست

-اجازه! تنظيم خانواده نيست؟

              

                                                             پايان

بگذاريد در شعر خود را محك بزنيم!!

 

 

|+| نوشته شده توسط آبتين در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 بازی جدید

آفتاب تو انزلي بيداد مي كرد.جهنمي دهشتناك بود.رطوبت تهوع آوري كه احساس خفگي رو به خورد آدم مي داد گرما رو سر سخت تر مي كرد.

خورشيد خانم تبديل به مير غضب شده بود و از زيبايي اش خبري نبود پوست آدمو مي كند.

ساعت 2 بعد از ظهر. صداي پچ پچ  كليد و قفل كه مدت زيادي هم طول نكشيد سگ رو به طرف در كشوند.سگ كه مي دونست صاحبش اومده هي خودشو به در مي كوبوند تا صاحبشو ببينه شايد هم مي خواست در باز شه تا فرار كنه.

در باز شد مردي بلند قد با سبيل هاي قيطاني با سر طاس و چهره ي خسته و سوخته به آرامي در رو باز كرد نه تا آخر به اندازه اي كه سگ بيرون نره و خودش بياد تو.سگ مشغول بازي با مرد شد .مي پريد و دستاي خودشو به سينه ي مرد مي چسبوند.

-آفرين پاپي .آها باريكلا پسرم بيا بالا تر.خوبه بسه ديگه.

مرد كه ديگه حوصله ي سگو نداشت و مي دونست سگ ول كن نيست ضربه ي محكمي به سگ زد و اونو از خودش دور كرد .مرد آروم آروم به طرف در  اتاق رفت.

آفتاب ظهر رو كله ي طاس مرد سنگيني مي كرد رگ هاي سرش بيرون زده بود.ناي راه رفتن نداشت.

سگ از دور مردو مي پاييد منتظر بود صداش كنه.در اين هنگام بود كه سگ به طرف ظرف آبش رفت. ظرف خالي بود ولي هوا پر بود از آب بخار شده كه  سيراب نمي كرد.

همون جا كنار ظرف آب نشست.صاحبشو مي پاييد .صداي بسته شدن در باعث ناراحتيش شد.سرشو زمين گذاشتو درِ اتاقو مي پاييد.   

 گرسنه بود. آب مي خواست اون روز انگار خبري از غذا نبود.پاپاخ مدتي به همون حال نشست .بعد از اون بلند شد تكوني به خودش دادو به سمت باغچه رفت . تو باغچه پاي چپشو بالا اورد و شاشيد.

اونجا آفتاب آزارش مي داد. توي آفتاب تنش برق مي زد خال هاي سياه و قهوه ايش به طرز خيره كننده اي زيبا بود.يه جورايي آدمو مي ترسوند.

به سمت ظرف آبش رفت خالي بود.كلافه شد غريد .شروع كرد به پارس كردن در اين حين گربه اي كه خودشو از گزند آفتاب زير شاخه هاي درخت كه روي ديوار لم داده بودن پنهون كرده بود پا به فرار گذاشت.

سگ تا گربه رو ديد پارس هاشو بيشتر كردو به سمت گربه دويد مي خواست بپره روي ديوار هي زور مي زد نمي تونست.گربه دور مي شد پاپاخ فقط نگا هش مي كرد.ديگه دنبالش نرفت اگرم مي خواست ديوار نمي گذاشت.

خوشش اومده بود پارس كنه.وقتي پارس مي كرد ديگه ول كن نبود.مي پريد اين ور و اون ور يه دمپايي رو به دهنش گرفته بودو باش بازي مي كرد

يكهو صداي باز شدن در رو شنيد خوشحال شد به طرف در دويد.غذا مي خواست .آب مي خواست.

مرد سيبيلو با قيافه ي مضحكي كه شلوار كش دارِ راه راهِ آبي رنگ و اون زير پيرهن چرك مرده ي سفيد باعث اون شده بود دم در ايستاد.

سگ دويد طرفش و ولش نمي كرد .جسم قهوه اي رنگي  كه دست مرد بودو به زور مي خواست ازش بگيره فكر مي كرد غذاشِ.

-ديوونمون كردي 2 ديقه نمي تونيم سرمونو زمين بذاريم.

در اين لحظه سر سگو بين دو تا پاش گذاشت و پوز بند چرمي قهوه اي رو با مكافات تو پوز سگ كرد اين كار به آسوني انجام نشد چون پاپاخ اولين بارش بود كه اينو تجربه مي كرد.

اولش كه پوز بند داشت پوزشو مي گرفت زوزه مي كشيدولي بعدش ساكت شد .فكر كرد اينم يه بازيه جديده.پوزشو به زمين مي مالوند .با دو تا دستاش زور مي زد درش بياره دوباره زوزه ي دردناكي كشيد .نفس هاش تند شده بود .به طرف ظرف آبش رفت خيلي تشنش بود خالي بود.ديوونه شد .

مرد با خيالي آسوده از پارس هاي سگ به طرف دمپايي وسط حياط رفت اونو برداشتو به اتاق رفت و در پشت سرش تق صدا كرد.

پاپاخ كه نا اميد و خسته شده بود زير سايه اي به خواب رفت.

 

عصر بود آفتاب سوزندگي ظهر رو نداشت . انگار يه جورايي خمار بود.

پنجره باز شد با همين صدا پاپاخ گوشاشو تيز كرد و سپس سرشو بلند كرد.

دست صاحبشو ديد كه داره از پنجره غذاشو مي ريزه .دويد طرف گوشت ها و استخونا . تا اومد به دهن بگيره يه چيزي مانع اين كار مي شد .پاپاخ دست بردار نبود بوي گوشت وحشيش كرده بود.

مثل آدم هاي عصباني غر غر مي كرد وطول حياطو مي پيمود دوباره بر مي گشت سر غذاش.

گربه اي كه بوي گوشتو حس كرده بود روي ديوار پديدار شد .پاپاخ دويد طرفش هر چي زور مي زد نمي تونست پارس كنه .گربه كه اول فرار كرده بود  آن سوي ديوار وايساد كم كم با يه آرامشي به غذاي پاپاخ نزديك مي شد.

 

|+| نوشته شده توسط آبتين در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 بیل و کلنگ

-زود باش يكي ديگه هم داريم تا عصر ميارنش.هوام خيلي سرده دِ يا لا بگير اين كلنگو زود زمينو بكن.اگه زود بجنبي تا ظهر آمادس بعدش غذا رو كه كوفت كرديم مي ريم سراغ اون يكي.

حالا هي دس دس كن.

در اين  لحظه كه  مشدي باقر كنار كشيدن رضا پسرش رو ديدبيلو برداشتوخاك هايي كه با كلنگ نرم شده بودنو ريخت سمت چپ خودش و سمت راست رضا.رضا كه كلافه بود شايد كلافگيش از خارش دستاش نا شي شده بودكه تو اون هواي سردكلنگ مي زدبا اين كه تمام لباساش خاكي  بود از خاك ريختن پدرش به سمت اوناراحت شد واين بهونش بود:

-همش خاك.بيل.كلنگ.مرده.اينم شد زندگي؟گوركني ام شد شغل؟

خيلي كلافه بود.مشدي باقر كه انگار نمي شنيد به كارش ادامه داد.كه يكهو گفت:

-زود باش تا عصر يكي ديگه هم داريم

پسركي كه تو دستش خرما بود به طرف اونا رفت وبدون اين كه حرفي بزنه با حالتي كه نشون مي داد خجالتم مي كشه خرما رو به مشدي باقر تعارف كرد.مشدي هم  چهار پنج تا برداشت و اونا رو نه يكي يكي با هم و با ولع تمام تو دهنش انداخت.پسرك به سمت رضا رفت ولي رضا بي اعتنا همچنان داشت مي كند.

پسرك به سرعت از اونا دور شد.

-رضا اينو مي شناسي؟فكر كنم پسر همونيه كه 2ماه پيش گورشو كنديم ببين ننشو داره زار زار گريه مي كنه.يادته عجب باروني مي اومد؟يعني اگه قبرشو نمي كنديم نمي مرد؟

با صداي بلند خنديد و گفت:

خب اينم يه كاريه واسه خودش يكي باغبون مي شه يكي گوركن.

باز نوبت مشدي باقر بود كه بيل بزنه.

رضا به اون پسرک که آن سوی قبرستون بود و داشت خرما تعارف می کرد خیره شده بود و دستاشو می خاروند.

چند هسته ی خرما که خاک روی تنشون نشسته بوداز دیدگان گور کن ها پنهون بودن

|+| نوشته شده توسط آبتين در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 اسکلت

_آخي راحت شديم ديگه تو مال مني.واي چه قد رقصيديم دارم از حال ميرم.

_ نكنه ميخواي بخوابي؟

_خواب؟نه جونم بيدار مي مونيم هر چي باشه ام شب شب عروسيمون

_راست ميگيا !باورم نميشه.اين قد سفت تو بغلم مي گيرمت كه بميري

-زود باش برو حموم اين بزك دوزكاتو بشور اين طوري به دلم نميچسبه

                          ((فيش))

پرستو هيچ وقت اين قد عجله نداشت از حموم بياد بيرون با صابون صورتشو شست كه يه كميش رفت تو چشاش .انگار نه انگار كه چشاش مي سوخت.اون شب دوست داشت هر چي درد تحمل كنه.چشاش قرمز شده بود.

-مهرداد عزيزم اون حوله ي منوميدي؟

-اي بابا حوله ميخواي چيكار؟بيا منم مثه تو

-اوا خاك به سرم.....

افتاب سوزان تير نورشو از پنجره  رد مي كرد و بعد از اون به پرده ي حرير ابي رنگ مي كوبوند.اون نوري كه  اتاقو روشن مي كرد  سوزان نبود.نور كم زورِ تنكي به نظر مي رسيد.

اتاق رنگ ابي رو روي ديوارهاش احساس مي كرد.پرستو و مهرداد خواب بودن.

                                *****

ميون كاشي هاي سبز يك مستطيل سفيد بي روح كه سفيديش به خاطر دو تا مهتابي كوچك بود خودشو به رخ مهرداد مي كشيد.

-اين جاس دكتر خيلي درد داره.بفرمايين اينم عكسم.

-بيا عزيزم رو اين صندلي بشين.

دكتر عكسو گذاشت تو اون مستطيل سفيدِ

-دكتر جون سه روز ديگه عروسيمه به خاطر اون نيست؟

-اقا اين خانم كيه ؟

-د...د...كتر!.زنم تو اون سفيديه نشسته!!.نكنه به حرفامون گوش كنه؟نكنه بفهمه؟

-تويي مهرداد؟؟نه من چيزي نفهميدم

اسكلت كنار ديوار :من همچين چيزي به عمرم نديدم حالا كه توي عمرم نيستم دارم مي بينم.اون زن چقد كوچيكِ!!!زن اين مردس؟؟

-نه بابا توام خفقون بگير اين غدس تو سر اين بدبخت.

بله اقا اين خانم پشت سر شما جا خوش كرده.نياز به عمل جراحي داريد .فكر ميكنم دكتر...دكتر اميدوار بتونه از پسش بر بياد.

اسکلت به رقص میاد میره نزدیک مهرداد یه ماچ از لپش می گیره میگه:

((مهرداد جون شیرینی بچه رو نمیدی؟))                                   

                          *****

-مهردادم چقد می خوابی؟ساعت ۱۲ ه!!

-تو بودي ماچم كردي؟

-اِوا آره نمي كردم؟زود باش بلند شو بايد بريم خونه بابا مينا همه هستن .

-مينا كيه؟ها ..هيچي...

فكر مهرداد توي كشوي سومي ميز كنار تخت بود.اما بيرون كشو بالاخره رفت اون تو. توي جعبه ي فلزي ((ليپتون تي))كه تمام مدارك وفيش هاي حقوقيش رو اونجا مي گذاشت.ته ته نه  يكي مونده به آخرين برگه:

 

                                با سلام

 

با عرض خسته نباشيد خدمت دكتر اميدوار.با توجه به مشاهده عكس از قسمت فوقاني نيمكره چپ رشد غير عادي سلول  كه احتمال سكته را به همراه دارد ديده مي شود و تشخيص من برداشتن اين تومر است

                                                          دكتر خسته بند

-تو كه هنوز خوابي؟

-اومدم بابا

-مي گم مهرداد زشت نباشه؟

-چي؟

-هيچي ولش كن

                             *****

چشم هاي پرستو قرمز بود.تازه به هوش اومده بود.صداي سينا پسرش رو مي شنيد((وق  اووق  وق  اووق......))

روي تخت دراز كشيده بود.مهرداد با يه بي قراريي توي اتاق قدم مي زد و گه گاهي به كاشي هاي سبز خيره مي شد شايد دنبال يه سفيدي مي گشت.سينا و پرستو گريه مي كردن .پرستو بيشتر مي ناليد تا گريه كنه.درد داشت دردي تو روانش.دردي كه نمي دونست چرا تو دلشو اين قد خالي مي كرد.

-خانم پرستار زنم خيلي درد داره اگه مي شه يه مسكن بش بزنيد.

 -نه. امپول نه .مي ترسم

((چهره باباش رو مي ديد .پرستو 4 سالش بود.

-بابا يي عزيزم بريم دكتر تا آمپول بزني .خوب شي.

-بابا نمي شه آمپول نزنه؟

-واي اگه اسكلت بفهمه نمي خواي آمپول بزني مي خوردت

-آخه درد داره

-نه بابا جون

پرستار:خودتو شل بگير .آهاتموم شد

                    درد كه نداشت؟))

-مرده بو مي گيره پنجره اتاقو باز كنيد هوا ي تازه بياد تو.

2 ماه بود كه سينا رو زاييده بود .خودشم نفهميد چطور فكرش رفت تو بيمارستان.

تو اتاق سينا  بغلش ميلوليد  و مهرداد هم زير ملافه دراز كشيده بود.گويا به فكر فرو رفته بود.پرستو خيلي دوست داشت بره پيشش بخوابه زير ملافه.

سينا تو دستاش بود و داشت انگشتاشو مي خورداگه ميديدش حتما بش شير مي داد ولي حواسش جاي ديگه سير مي كرد  .سينا رو گذاشت روي زمين. به طرف مهرداد رفت پتو رو از سرش پايين اورد.مهرداد ساكت بودو رنگشم رنگِ كِرِم . رنگ كِرم.چشاش گود افتاده بود.

صداي جيغ وحشتناك گربه ها كه يه سوزي توشون بود به گوش مي رسيد.پرده ي آبي به رقص در اومد.

چشمش به سينا افتاد كه انگشتاش تو دهنش بود.مثه ديوونه ها دويد طرفش برش داشت.

-خانم يه روسري سر اين دختر كن زشتِ.مردم ميان سر باز باشه.

سينا وقتي مادرش رو سري به سر داشت شير نمي خورد.پرستو روسري رو در اورد.باد رفت تو موهاش .پيرهنشو زد بالا.سينا پستونو پيدا كردو مك مي زد.پرستو اروم شد انگار بچه داشت چرك غصه رو مي كشيد بيرون.درد سينه هاش كم تر شد.

-منم شير مي خوام

-اين حرفارو مي زني سينه هام درد مي گيره

-دردش خوبه يا بد؟مي خواي ديگه نگم؟

-نه بگو از اين درد خوشم مياد.تو مدرسه كه بودم همه سينه هاشونو به هم نشون ميدادن مال من كوچيك بود اين قد غصه مي خوردم.

-حالا ببين چي شده؟

-اوا نكن.........

اين قد سفت مهردادو گرفت كه انگار اگه ولش مي كرد نصف مي شد.شايدم تو هم حل شده بودن

((-اگه آمپول نزني اسكلت مي خوردت

اسكلت اومد پيشش:

-درد كه نداشت؟))

-خاك به سرم مهرداد؟اين اسكلتِ اومده اينجا.سينه هام لخته.مهرداد؟؟؟؟؟

چشماي خودشو باز كرد.سينا رو ديد كه بي حركت روي زمين افتاده و از دهنش خون بالا مي اومد.

مهرداد همچنان در فكر بود.فكري طولاني.پرده همچنان مي رقصيد.صداي سوز ناك گربه ها توي اتاق ورجه  ورجه مي كرد.

     

|+| نوشته شده توسط آبتين در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا