_آخي راحت شديم ديگه تو مال مني.واي چه قد رقصيديم دارم از حال ميرم.
_ نكنه ميخواي بخوابي؟
_خواب؟نه جونم بيدار مي مونيم هر چي باشه ام شب شب عروسيمون
_راست ميگيا !باورم نميشه.اين قد سفت تو بغلم مي گيرمت كه بميري
-زود باش برو حموم اين بزك دوزكاتو بشور اين طوري به دلم نميچسبه
((فيش))
پرستو هيچ وقت اين قد عجله نداشت از حموم بياد بيرون با صابون صورتشو شست كه يه كميش رفت تو چشاش .انگار نه انگار كه چشاش مي سوخت.اون شب دوست داشت هر چي درد تحمل كنه.چشاش قرمز شده بود.
-مهرداد عزيزم اون حوله ي منوميدي؟
-اي بابا حوله ميخواي چيكار؟بيا منم مثه تو
-اوا خاك به سرم.....
افتاب سوزان تير نورشو از پنجره رد مي كرد و بعد از اون به پرده ي حرير ابي رنگ مي كوبوند.اون نوري كه اتاقو روشن مي كرد سوزان نبود.نور كم زورِ تنكي به نظر مي رسيد.
اتاق رنگ ابي رو روي ديوارهاش احساس مي كرد.پرستو و مهرداد خواب بودن.
*****
ميون كاشي هاي سبز يك مستطيل سفيد بي روح كه سفيديش به خاطر دو تا مهتابي كوچك بود خودشو به رخ مهرداد مي كشيد.
-اين جاس دكتر خيلي درد داره.بفرمايين اينم عكسم.
-بيا عزيزم رو اين صندلي بشين.
دكتر عكسو گذاشت تو اون مستطيل سفيدِ
-دكتر جون سه روز ديگه عروسيمه به خاطر اون نيست؟
-اقا اين خانم كيه ؟
-د...د...كتر!.زنم تو اون سفيديه نشسته!!.نكنه به حرفامون گوش كنه؟نكنه بفهمه؟
-تويي مهرداد؟؟نه من چيزي نفهميدم
اسكلت كنار ديوار :من همچين چيزي به عمرم نديدم حالا كه توي عمرم نيستم دارم مي بينم.اون زن چقد كوچيكِ!!!زن اين مردس؟؟
-نه بابا توام خفقون بگير اين غدس تو سر اين بدبخت.
بله اقا اين خانم پشت سر شما جا خوش كرده.نياز به عمل جراحي داريد .فكر ميكنم دكتر...دكتر اميدوار بتونه از پسش بر بياد.
اسکلت به رقص میاد میره نزدیک مهرداد یه ماچ از لپش می گیره میگه:
((مهرداد جون شیرینی بچه رو نمیدی؟))
*****
-مهردادم چقد می خوابی؟ساعت ۱۲ ه!!
-تو بودي ماچم كردي؟
-اِوا آره نمي كردم؟زود باش بلند شو بايد بريم خونه بابا مينا همه هستن .
-مينا كيه؟ها ..هيچي...
فكر مهرداد توي كشوي سومي ميز كنار تخت بود.اما بيرون كشو بالاخره رفت اون تو. توي جعبه ي فلزي ((ليپتون تي))كه تمام مدارك وفيش هاي حقوقيش رو اونجا مي گذاشت.ته ته نه يكي مونده به آخرين برگه:
با سلام
با عرض خسته نباشيد خدمت دكتر اميدوار.با توجه به مشاهده عكس از قسمت فوقاني نيمكره چپ رشد غير عادي سلول كه احتمال سكته را به همراه دارد ديده مي شود و تشخيص من برداشتن اين تومر است
دكتر خسته بند
-تو كه هنوز خوابي؟
-اومدم بابا
-مي گم مهرداد زشت نباشه؟
-چي؟
-هيچي ولش كن
*****
چشم هاي پرستو قرمز بود.تازه به هوش اومده بود.صداي سينا پسرش رو مي شنيد((وق اووق وق اووق......))
روي تخت دراز كشيده بود.مهرداد با يه بي قراريي توي اتاق قدم مي زد و گه گاهي به كاشي هاي سبز خيره مي شد شايد دنبال يه سفيدي مي گشت.سينا و پرستو گريه مي كردن .پرستو بيشتر مي ناليد تا گريه كنه.درد داشت دردي تو روانش.دردي كه نمي دونست چرا تو دلشو اين قد خالي مي كرد.
-خانم پرستار زنم خيلي درد داره اگه مي شه يه مسكن بش بزنيد.
-نه. امپول نه .مي ترسم
((چهره باباش رو مي ديد .پرستو 4 سالش بود.
-بابا يي عزيزم بريم دكتر تا آمپول بزني .خوب شي.
-بابا نمي شه آمپول نزنه؟
-واي اگه اسكلت بفهمه نمي خواي آمپول بزني مي خوردت
-آخه درد داره
-نه بابا جون
پرستار:خودتو شل بگير .آهاتموم شد
درد كه نداشت؟))
-مرده بو مي گيره پنجره اتاقو باز كنيد هوا ي تازه بياد تو.
2 ماه بود كه سينا رو زاييده بود .خودشم نفهميد چطور فكرش رفت تو بيمارستان.
تو اتاق سينا بغلش ميلوليد و مهرداد هم زير ملافه دراز كشيده بود.گويا به فكر فرو رفته بود.پرستو خيلي دوست داشت بره پيشش بخوابه زير ملافه.
سينا تو دستاش بود و داشت انگشتاشو مي خورداگه ميديدش حتما بش شير مي داد ولي حواسش جاي ديگه سير مي كرد .سينا رو گذاشت روي زمين. به طرف مهرداد رفت پتو رو از سرش پايين اورد.مهرداد ساكت بودو رنگشم رنگِ كِرِم . رنگ كِرم.چشاش گود افتاده بود.
صداي جيغ وحشتناك گربه ها كه يه سوزي توشون بود به گوش مي رسيد.پرده ي آبي به رقص در اومد.
چشمش به سينا افتاد كه انگشتاش تو دهنش بود.مثه ديوونه ها دويد طرفش برش داشت.
-خانم يه روسري سر اين دختر كن زشتِ.مردم ميان سر باز باشه.
سينا وقتي مادرش رو سري به سر داشت شير نمي خورد.پرستو روسري رو در اورد.باد رفت تو موهاش .پيرهنشو زد بالا.سينا پستونو پيدا كردو مك مي زد.پرستو اروم شد انگار بچه داشت چرك غصه رو مي كشيد بيرون.درد سينه هاش كم تر شد.
-منم شير مي خوام
-اين حرفارو مي زني سينه هام درد مي گيره
-دردش خوبه يا بد؟مي خواي ديگه نگم؟
-نه بگو از اين درد خوشم مياد.تو مدرسه كه بودم همه سينه هاشونو به هم نشون ميدادن مال من كوچيك بود اين قد غصه مي خوردم.
-حالا ببين چي شده؟
-اوا نكن.........
اين قد سفت مهردادو گرفت كه انگار اگه ولش مي كرد نصف مي شد.شايدم تو هم حل شده بودن
((-اگه آمپول نزني اسكلت مي خوردت
اسكلت اومد پيشش:
-درد كه نداشت؟))
-خاك به سرم مهرداد؟اين اسكلتِ اومده اينجا.سينه هام لخته.مهرداد؟؟؟؟؟
چشماي خودشو باز كرد.سينا رو ديد كه بي حركت روي زمين افتاده و از دهنش خون بالا مي اومد.
مهرداد همچنان در فكر بود.فكري طولاني.پرده همچنان مي رقصيد.صداي سوز ناك گربه ها توي اتاق ورجه ورجه مي كرد.